...از دست تو نیس دل من از گریه پره...
برای تازه شدن دیر نیس
صد بار قسم خوردم که دیگه اسمتو نیارم... اما افسوس که اسمت قسمم بود...! همه یه جورایی از هم دلگیرن... خیلیا دارن بهم میزنن... خیلیا باهم دعوا دارن... واقعا خوندن درد بقیه دردمو بیشتر میکنه... کاش من تنها درد همتونو به دوش میکشیدم اما هیچ وبلاگی رو دلگیر نمیدیدم! نمیدونم چرا دنیاش اینجوریه؟ این هفته خیلی افتضاح بود واسم . . . و اما از دیروز تصمیم ۱۰۰٪ گرفتم که با کامی جدی حرف بزنم و تمومش کنم.با وجودی که خیلی برام سخته ولی عقل حکم میکنه اما دیشب همین که زنگ زدم بهش بگم دیدم جواب نمیده!!! فوق العاده عجیب بود کلی اس دادم دیدم بازم جواب نمیده فقط یه اس خالی داد( به عادت همیشگیش)!!! آخر شب اس داد که امروز سر کار حالم بد شده بچه ها بردنم بیمارستان!!! بازم سر درد همیشگی اما اینبار کارش به بیمارستان کشیده میگفت دکتر گفته به خاطر فشار عصبیه!!! (چرا آدم وقتی میدونه عشق واسش سمه بازم عاشق تر از همیشه طرفش میاد؟؟؟) میگفت: نگفتم بهت که ناراحت نشی!!! امروز هم حالش خوب نبود و این اتفاق باعث شد من باز نتونم حرفامو بهش بزنم! پی نوشت ۱: این روزا همه چی قاطی شده باهم و نمیتونم زیاد بیام و از خودم بنویسم اما سعی میکنم بی خبر نذارمتون برام دعا کنین دوستان... پی نوشت ۲: دوستای عزیزی که میگین گوشیمو خاموش کنم... مرسی از راهنماییتون اما واقعا واسم مقدور نیس خاموشش کنم چون اتفاقاتی که این چند وقته افتاده(تو خانواده) با خاموش کردن گوشیم اوضاع خراب تر میشه... و یه چیز دیگه اینکه مشکل من با خاموش کردن گوشی حل نمیشه...بارها این کارو کردم (ماه به ماه گوشیم خاموش بوده) اما باز برگشته... اون اینقدر تبش داغه که با این چیزا سرد نمیشه!!! ضمن اینکه من اگه گوشیمو خاموش کردم، به جای حل مساله صورت مساله رو پاک کردم! من میخوام یکبار واسه همیشه تمومش کنم نه واسه مدتی!!! سلام بچه ها...خوبین؟ منم هی خوبم بد نیستم... هفته پیش کامیار به بهونه تولدم که مثلا الکی فکر کرده بود ۱۰ مهر هست!!!بهم تبریک گفت که: دختری پاییزیه من تولدت مبارک...! محلش نذاشتم اما باز اس داد... بهش اس دادم که: اشتباه فرستادین...من مهری نبودم و نیستم! همین یه جواب کافی بود که باز شروع کنه... اس داد که: معذرت میخوام اشتباه فرستادم...!!! من: میشه شما شماره منو پاک کنی؟؟ من اینجوری راحت ترم! کامی: من غلط کردم که بهت اس دادم...نمیدونستم خیلی چیزارو بهم دروغ گفتی!!! با هر کی هستی خوش باشی!!! طبق معمول بدبین و گستاخ شده بود... اول خواستم محلش نذارم و تو خماری بمونه ولی از حرف بیجا و تهمت مسخرش اعصابم خرد شد... من: تو عمرم به هیچ کس نگفتم من مهری هستم... جهت اطلاع جنابعالی من آبانیم!!! ولی هر جور دوس داری فکر کن کامی: ولی من فکر کردم مهری هستی!(یعنی واقعا نمیدونستی؟) کامی:یه روز بهم گفتی متغیرم...یکی دیگم اینو بهم گفت... یکی هم گفت مث یخچال میمونی!!! ولی هنوز هیچ کس منو خوب نشناخته!!! (این حرفش واسه شروع بحث و حرف زدن بود) من: امیدوارم زودتر یکیو پیدا کنی که تورو اونجوری که هستی بشناسه!!! کامی: از تو چه خیری دیدم که برم سراغ دیگری؟! جز گریه و غم و تنهایی و انتظار... دیگه داشتم میرفتم کلاس شنا محلش نذاشتم... اما انگار دست بردار نبود .عصر زنگ زد...جوابش ندادم... دیدم ولکن نیس...برداشتم و خیلی سرد حرف زدم... میگفت: خواستم زودتر بهت بزنگم...شارژ گوشیم تموم شد...بعد مامان زنگ زد گفت بیا بریم خونه خاله اینا اسباب کشی دارن کمکش کنیم...اونجا تموم شد اومدم دوباره بهت زنگ بزنم...شارژ خطم تموم شد...با بدبختی رفتم شارژ خریدم...اومدم کدشو وارد کنم پیغام خطا میداد...دیگه اعصابم خرد شد...الان دیگه شارژ شد تونستم بزنگم بهت... (به نظر شما اینا همش خیرت نبوده که نشه زنگ بزنه؟؟؟) حتی خدا هم نمیخواسته اون زنگ بزنه...چون من ازش خواسته بودم. یک ماه تمام التماسش کردم که دیگه کامی زنگ نزنه! خودمو کشتم تا تونستم بهش بگم که: کار خدا بوده و شاید خدا نخواسته... بحث رو داشت عوض میکرد تا من حرفامو نزنم...مث همیشه... داشت از دلتنگیاش میگفت...از اینکه یک ماه چقدر براش سخت گذشته...اینکه این یه ماه حتی یه بارهم اصلاح نکرده و ریش گذاشته...اینکه... دیگه داشت گریم میگرفت... خدایااااا این چرا این حرفارو میزنه تا من باز داغون شم؟ من تازه داشتم آدم میشدم...تازه داشتم فراموشش میکردم... تازه عوض شده بودم... داد زدم گفتم:کامی تورو خدا بس کن...خسته ام خیلی خسته ام... از تو از عشق از دوس داشتن...من فراموشت کردم... یک ماه تمام رو خودم کار کردم و شد ولی تو با این کارات منو بهم ریختی...چرا برگشتی؟کامی بس کن... برو پی زندگیت بذار زندگی کنم...اون روزی که آرزوم داشتنت بود کجا بودی که حالا برگشتی؟؟؟حالا دیگه دیر شده منم اون کیمیایی نیستم که بودم...عوض شدم کامی... دیگه داشتم زار زار گریه میکردم... سکوت مرگباری بود... من: کامی شنیدی چی گفتم یا...؟ کامی: من نمیخوام تو اذیت بشی...اگه بدونم با بودنم اعصابت بهم میریزه...میذارم میرم... اینقدر دوستت دارم که نمیخوام اذیت شدنت رو ببینم کیمیا... من: گریه..... کامی: کیمیا جون من مرگ کامیار گریه نکن...خواهش میکنم... من: من نه حال و حوصله شنا رو داشتم نه کلاس رفتن ولی فقط و فقط به خاطر فراموش کردن تو و اینکه ذهنم مشغول یه چیزی بشه دارم میرم کلاس...امروز هیچی از شنا نفهمیدم...تو باز برگشتی و زندگیمو بهم ریختی........... اما انگار همه اینارو به خودم گفته باشم... کامی: این یک ماه داغون داغون بودم...من تاحالا واسه هیچ دختری گریه نکردم اما تو این یک ماه کارم فقط گریه بود و غصه و دلتنگی که داشت داغونم میکرد..................... و باز روز از نو روزی از نو.... دیدم با حرف زدن نمیشه ذهنیتش رو عوض کنم و از خودم دورش کنم...بهش بی محلی کردم... اس دادم که: من دارم دق میکنم تو این حصار پس دیگه گذشته رو یادم نیار عشق و قابش میکنم تو این حصار درس عبرتی بشه به یادگار میخوام اعتراف کنم که من دارم کم میارم آره میرم و تورو پشت سرم جا میذارم نتونستم.نمیتونم که بمونم پیش تو ته خط باتو بودن خسته از فکر تو! (دوستت دارم ولی خسته ام ازت...) من: خسته ام از عشق و دوست داشتن... اولین تجربه برام گرون تموم شد... من: مث همیشه سکوت نکن جواب بده...بذار تمومش کنیم مثل همیشه که تا بحث میکردم دیگه جواب نمیداد تا بحث تمومش کنم. جواب اسامو نمیداد... من چه خوش خیال بودم که با این حرفام میذاره میره... فرداش اول وقت بهم زنگید... داشت وانمود میکرد که حرفامو نشنیده گرفته ولی باز شروع کردم و گفتم: دیشب چرا جواب اسامو ندادی؟؟؟ کامی: چیزی نداشتم که بگم!!! خدای من چه جوری خسته میشه ازم؟؟؟ اون هنوز هست و هرلحظه بیشتر بهم نزدیک میشه... خیلی میترسم !من به خودم و احساسم اطمینان ندارم اما از طرفی هم نمیخوام باهاش باشم هر جوری شده باید تنهاش بذارم... میدونم دوستم داره و واقعا دیوونه وار عاشقمه اما ما به درد هم نمیخوریم... زمین تا آسمون باهم فرق داریم اینو به خودش هم گفتم اما تو گوشش نمیره میگم: اگه شمارمو پاک کنی دیگه بهم فکر نمیکنی و دیگه اس نمیدی و فراموشم میکنی پس شمارمو از گوشیت پاک کن میگه: از گوشیم پاک کردم از ذهنم چه جوری پاکت کنم؟؟؟ موندم چی جوابش بدم...گفتم: اونم اگه بخوای پاک میشه... حرفاش دلمو میلرزونه...خیلی طاقت میارم که ابراز علاقه هاشو بی جواب میذارم...ولی قبول کنین خیلی سخته میگه: کیمیا زندگی و هیچی تو زندگی بی تو برام زیبا نیس... میگم: دل تو اولین روز بهار...دل من آخرین جمعه سال و چه دورند و چه نزدیک بهم! میگه: قربونت برم حتی یه لحظه هم نمیتونم بهت فکر نکنم! میگه: سر درد عجیبی دارم...هرچی دارو میخورم خوب نمیشه! میگم: اینا همش تقصیر منه...۲روزه که داری با من حرف میزنی باز سر دردات شروع شده!!! (کامی بیشتر وقتا سردرد شدید میگیرتش و واقعا اذیتش میکنه) میگه: اگه تو باعث سردردم هستی تا آخر عمرم این دردو با جون و دلم میخرم و تحمل میکنم! به اصرار من رفت دکتر میگم: دکتر چی گفت؟ دلیلش چیه؟نگفت چیکار کنی که سر درد نیاد سراغت؟ میگه: گفت تو آفتاب نرو و داروهاتو سر وقت بخور و به چیزی فکر نکن!!! میگم: نگفت به کیمیا هم فکر نکن؟ کیمیارو فراموش کن؟ میگه: نه چیزی نگفت...اگه گفته بود هم بیجا میکرد!!! از هر راهی وارد میشم که بگم برو پی زندگیت اون دست بردار نیس دیشب میگه: کیمیا میایی امشب بریم بیرون؟! میگم: بازم اس اشتباهی فرستادی؟!! میگه: کی اشتباه فرستادم که بار دومم باشه... یهویی دلم هوای دیدنتو کرد! میگم: داغ دلمو تازه نکن! میگه: من معذرت میخوام...بذار داغ دلتو ببوسم نفسم! میگه: باور کن بغض کردم و دلم میخواد زار زار گریه کنم! نمیدونم این چه احساسیه که من نسبت به تو دارم هااااااا؟! اساشو جواب ندادم تا بیشتر دلش نگیره... دیروز جمعه دیدم پیداش نیس...گفتم شاید سر عقل اومده اما عصر اس داد که : وااااااای این جمعه چقدر دلگیره! گوشیم هم باطریش خراب شده هی شارژ تموم میکنه... تا روشن میکنم باز خاموش میشه! باز جوابش ندادم میگه: کیمیا چرا هیچی نمیگی؟! میگم: چی بگم؟حرفی واسه گفتن ندارم! (با وجود هزار حرف نگفته!) باز ناپدید شد گفتم حالا گوشیش خرابه دیگه اس نمیده ولی دیدم ساعت ۱۱ شب اس داد میگه: از ساعت ۶ تا الان داشتم قدم میزدم و بهت فکر میکردم!!! میگم: مگه گوشیت خراب نبود؟ میگه: چرا ولی گوشیه داداشمو گرفتم! . . . و هزار گفتنا و هزار شنیدنها که شبیه به ایناست تورو خدا بگین چیکار کنم؟؟؟ نگین باهاش بمون چون این راهش نیس... نگین اگه برم اشتباه میکنم چون راهی جز رفتن نیس... فقط بگین چیکار کنم تا........................................... (ببخشید اگه پستم طولانی شد ولی لازم بود که بگم و سبک شم) بازم تو پیدات شد؟! آخه چرا دست از سرم بر نمیداری؟؟؟ چرا وقتی دارم فراموشت میکنم باز سروکلت پیدا میشه؟؟؟ چرا وقتی با خودم کنار میام که بکشم کنار،تو با برگشتنت عذابم میدی؟؟؟ چرا وقتی دنیای تو با من فرق داره، میایی دنیای منو بهم میریزی؟؟؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ کامیاررررررررررررر برو راحتم بذار...واسه همیشه بروووووووووووو میخوام داد بزنم همه اینارو بهت بگم ولی تا میام بگم نمیذاری... خدااااااای من مگه ازت نخواستم بره و دیگه پیداش نشه؟؟؟ داری امتحانم میکنی؟؟؟ چون میدونی آدمی نیستم که دل کسی رو بشکنم؟؟؟ خدااااااایا تمومش کن... الان داری اشکامو میبینی؟؟؟میبینی چه داغونم؟؟؟ حسم میکنی خدااااااا؟؟؟ درکم میکنی؟؟؟ اگه اون وقتایی که اونو ازت میخواستم میدونستم با برگشتنش اینقدر عذاب میکشم، ازت نمیخواستم! خیلی حرف نگفته دارم، اما از بس زیادن نمیدونم باید از کجا بگم! خدااااااااااااااااااااااای من، من خودم میدونم این رابطه باید تموم بشه ولی چه جوریشو خودت بهم یاد بده... میدونم منو اون باهم جور نیستیم ولی چیکار کنم اونم بدونه؟؟؟ خدای من، خسته ام...خسته تر از همیشه و هر لحظه... بگوووووووووووووو چیکار کنم؟؟؟ پی نوشت: دوستای عزیزم معذرت میخوام اگه ناراحتتون میکنم... برام دعا کنین اینبار نمیدونم کسی منتظرم بوده یا نه؟! ولی من اومدم که بمونم... طبق قولی که داده بودم... از مهسای عزیزم و مینا جون(خندان)ممنونم که به یادم بودین نماز و روزه و طاعات همتون قبول باشه گرچه خیلی دیرشده دیدین ماه رمضون هم زودتر از اون چیزی که فکرش میکردیم تموم شد؟ حیف شد...اونجوری که باید ازش استفاده نکردیم... اما شبهای احیا خیلی خیلی فاز داد و بهم چسبید! و اما از خودم و کامیار واستون بگم که دقیقا تا یکی دوروز قبل از احیا کامی بهم اس میداد و یا زنگ میزد... نمیگم محلش نمیذاشتم اما مث گذشته دیگه برام مهم نبود و احساسم عوض شده بود...و قبل از احیا باز دعوامون شد! نه فکر کنین پای کس دیگه ای در میون باشه نه، ولی اگه کامیار اونی بود که من شناختمش و عوض نشده بود شاید......... حتی خودش هم اینو بارها میگفت که چند وقتیه همه بخصوص مامانم میگه خیلی عوض شدم و بد اخلاقی میکنم.... کامی یه وقتایی آروم و دوست داشتنی بود اما یه وقتایی برعکس، خیلی تند و عصبی! به همه چی بدبین!! اون موقع بود که دیگه هیچی حالیش نبود و اعصاب منو هم خورد میکرد... ولی هرچی فکر میکردم میدیدم اون با من جور نیس... دنیای اون با من فرق داره... افکارش...و خیلی چیزای مهمتر از این... این اواخر واقعا نسبت بهش سرد و بی تفاوت شدم... و قسم خوردم که دیگه باهاش نباشم حتی به قیمت زندگیم... تنها آرزوم اینه که اونم منو فراموش کنه و دیگه سروکلش پیدا نشه... چون وقتی میاد آرامش روح و روانمو بهم میزنه و باز... شبای احیا هم خیلی دعا کردم که اینبار واسه همیشه تموم بشه... که تا الان هم خدارو شکر تموم شده البته من کاملا فراموشش کردم و بهش فکر نمیکنم اما اون یکی دوبار مثلا اس اشتباهی فرستاده!!! تورو خدا دعا کنین که تموم بشه...واسه همیشه... بازم میام و از جزییات این جریان براتون میگم ولی تا اینجاشو داشته باشین که: کیمیا دیگه عاشق نیس!!! * پی نوشت خودم: تو زندگیت هیچ کس و هیچ چیز مهمتر و با ارزش تر از خودت،شخصیتت و زندگیت نیس. پس همیشه واسه خودت ارزش قائل باش تا دیگران برات ارزش قائل باشن... دلم احساس غم دارد در این انبوه ویرانی، کمی تا قسمتی ابری، و شاید باز بارانی...! سلام به همه دوستای گل و مهربونم...بازم برگشتم گرچه خیلی دیر...اما واقعا این زمان لازم بود تا بشم کیمیای همیشگی... دلم براتون یه ذره شده بود...راستش دیگه نمیخواستم برگردم چون این وبلاگ منو یاد خاطره هام میندازه و باز دلم...ولی تنها و تنها دلیلی که منو اینجا کشوند شما دوستای وفادار و عزیزم بودین که تو این چند وقت تنهام نذاشتین و فراموشم نکردین...منظورم از شما، یه عده خاص هستن که خودشون میدونن کیان، نه اونایی که تا پشت سر کیمیا رو دیدند به معنای واقعی فراموشش کردند و حتی خیلیاشون لینک منو هم از وبلاگشون برداشتند!!! من قرار نبود برم واسه همیشه اما مثل اینکه وباشون واسه من تنها جا نداشت و اضافی بودم! پس همون بهتر که پاک شدم... خیالی نیس...چون میگذرد غمی نیس... از مهسا و میلاد عزیز و حدیث گلم هم که نگرانم بودند، خیلی خیلی تشکر میکنم و ازتون عذر میخوام که نتونستم این مدت از حال خودم باخبرتون کنم... خیلی دوستتون دارم و اگه برگشتم به خاطر دل شما بوده... امیدوارم بتونم بمونم و اگه نموندم مطمئن باشین هرجای دیگه ای که برم آدرسمو بهتون میدم از دل خودم هم بگم که خیلی آروم شدم...ولی کامیار تو این مدت ۲بار برگشت...ولی نه اونی که من براش میمردم... حتی الان هم هست(یعنی دیشب باز سروکلش پیدا شد) ولی من دیگه اونی نیستم که بودم... راستی پیش امام رضا هم رفتم و ازش خواستم که بهم کمک کنه آدم خوبی بشم.و یه جورایی عشق کامیار رو همونجا جا گذاشتم برگشتم! اینو به خودش هم گفتم، ولی... راستی شارژ adsl ام تموم شده... به محض اینکه شارژ بشه میام و آپ میکنم... شرمنده که نمیتونم بهتون سر بزنم...باور کنین الان هم به سختی آن شدم... خیلی ماهین همتون... میبوسمتون و میدوسمتون شدیددددددددددددد به قول بروبچ در حد تیم ملی! مدت تنهام نذاشتین و پا به پام بودین تو غم و غصه هام و دردام...خیلی وقتا که میبریدم از زندگی با حرفای شما آروم میشدم...خیلی کمکم کردین تا دلم آرامش بگیره...نمیدونم باید چه جوری ازتون تشکر کنم یه مدت میخوام برم تا خودمو پیدا کنم و با خودم کنار بیام میخوام اگه بشه تغییر کنم اگه بشه بشم کیمیای همیشگی برام دعا کنین برمیگردم اما نمیدونم چند وقت دیگه خیلی دوستتون دارم از راه دور هرجا که هستین میبوسمتون فراموشم نکنین اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم اگر جایی شود پیدا تو را تنها نمی یابم اگر جایی شود پیدا و هم تنها تو را بینم زشادی دست و پا گم میکنم خود را نمی یابم
کاش می شد آدم مغزشو در بیاره و بشوره بذاره سر جاش!!! واقعا کاش میشد... همه روزام به انتظار میگذره! تنها ۶ حرف و ۴ نقطه!!! کلمه کوتاهیه اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی! کلمه ای ۶ حرفی که که ده ها کلمه درش نهفته اس... که تجربه کردن هر کدومش دل شیر میخواد! تنهایی چشم براهی غم غصه نا امیدی شکنجه روحی افسردگی سر خوردگی پشیمونی! بی خبری دلواپسی واسه کلماتی که به راحتی نوشته میشن اما زجر تجربه کردنش خیلی سخته... میبینی بدون تو، تنهایی رو چه جوری با همه ابعادش حس میکنم؟! امروز چقدر امیدوار بودم که...اما مث اینکه حرفی واسه گفتن نداشتی! میخوام با همه وجود داد بزنم: دلت از سنگه عزیزم! میبینی من چقدر دلتنگت توام اما دریغ از... یعنی تو خیلی مغروری یا من خیلی پرتوقعم؟! این روزا بیشتر از همیشه بهت احساس نزدیکی میکنم... نمیدونم چرااااااااااااااااااااااااااا؟ یعنی راسته که میگن دل به دل راه داره؟؟؟ دلم چه بی قراره نشونی تو نداره اگه بی تو بمونه میمیره بی ستاره من اگه بخوام تورو پیدا کنم هیچ نشونی...هیچ جایی...هیچ اثری...هیچی! اما واسه تو به راحتی آب خوردنه... فقط با شکستن تُنگ بزرگ غرورت! تُنگی که ادعا کردی نداری اما هرچی بیشتر میگذره احساس میکنم این تُنگه بلور بزرگ و بزرگتر میشه!!! و ارزشی که ازش دم میزدی کوچیک و کوچیک تر!!! دارم ازت خیلی چیزای بد رو یاد میگیرم...داری بهم بد درسی میدی! واقعا میشه آدم یکی رو هنوز دوس داشته باشه اونم با چه وصفی! اما هیچ کاری نکنه؟؟؟! وقتی میبینی همین گوشه کنارا یه جایی واسه تو مینویسه و از تو حرف میزنه راهه رفتن برات سخت و سخت تر میشه... دقیقا وقتی که دیگه حس میکنی که باید فراموشش کنی بهت میگه دوستت دارم... کی میتونه درک کنه راهه رفتن تو این شرایط چقدر سخته؟؟؟ خواستم بذارم برم و تمومش کنم...امروز اومدم آخرین آپم رو بذارم اینجا و از همه خدافظی کنم اما................. خدایااااااااااااااااااااااااااا چیکار کنم؟؟؟ اینهمه گریه نکن غصه ی دنیا رو نخور اونی که رفته دیگه رفته و عاشق تو نیس میدونم سخته ولی باید فراموشش کنی حتی فکرشم نکن اون دیگه لایق تو نیس دیگه چشم براه نمون آااااااخ دیگه بسه انتظار این همه کار خداست حکمتی داره کم نیار فکر فرداتو بکن زندگیتو دادی به باد عمرتو پای دل بی رحم و سنگ اون نذار
این پست یه نصیحته به دل خودم که بد جوری خودشو باخته و طاقتش تموم شده..... خداکنه گوش کنه و خودشو داغون تر از اینی که هست نکنه چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن غیر گریه مگه کاری میشه کرد؟ کاری از ما نمیاد زاری بکن اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد هرچی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرای آسمونا کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن حالا باید سر رو زانوم بذارم تا قیامت اشک حسرت ببارم دل هیشکی مث من غم نداره مث من غربت و ماتم نداره حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمم اشکشو کم میاره؟ خورشید روشن مارو دزدیدن زیر اون ابرای سنگین کشیدن همه جا رنگ سیاه ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه اون که رفته..... سرنوشت چشاش کوره نمیبینه زخم خنجرش میمونه تو سینه لب بسته سینه غرق به خون قصه موندن آدم همینه اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد..... من دیگه کسی ندارم که بگم دوستش دارم من که همدلی ندارم که بگم دوستش دارم دل من با یاد روزای گذشته دلخوشه من که دیگه یاری ندارم که بگم دوستش دارم آخه به تنهایی های این دل عادت کردم تا به این روز به غم بی کسی طاقت کردم دل من با یاد روزای گذشته دلخوشه تازه فهمیدم که اون روزا حماقت کردم میخوام یه حرف تازه واسه گفتن داشته باشم اما چه حرفی مونده تو دلم جز حرف دلتنگی؟! خدای من کی این غمهام تموم میشه؟؟ دارم میشکنم...صداشو همه جا پر کرده... اما اونی که باید باشه و بشنوه نیس و نمیشونه..... خدای من بسه دیگه...تمومش کن...راحتم کن... سیرم از خودم...زندگیم...همه......
دوستای مهربونم مرسی که تنهام نمیذارین. تورو خدا با خوندن حرفام ناراحت نشین، درکم کنین...آخه تنها بودن درد کمی نیس من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.......
شدیدا حالم گرفتس ...خودت میدونی چرا! واقعا چی بگم با منو تو دنیا چه کرده...وقتی به خودخواهیات فکر میکنم به خودم میگم آخه من چه جوری با وجود خودخواهیاش بازم...اما نه تو اون وقتا خودخواه نبودی...هر چی بودی جز خودخواه! عوض شدی خیلی عوض شدی کامیار......... من همه حرفامو واسه کامیار سابق خودم، واسه نفسم مینویسم....اونی که همه وجودمو تسخیر خودش کرده.................. دارم دق میکنم تحمل ندارم دیگه خسته شدم دارم کم میارم دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم همش فکر توام همش بی قرارم دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم فدای تو چشام دلم داره واسه تو پرپر میزنه تو رفتی و هنوز خیالت با منه بدون تو کجا برم کنار کی بشینم؟ تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم؟ تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده؟ به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده؟ بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم؟ تو این دنیا به عشق کی، به شوق کی بمونم؟ به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم تو که نیستی همش آرزو میکنم بمیرم دارم دق میکنم تحمل ندارم............ گاه براي داشتن بايد گذشت و . . . گاهي در اوج تمنا بايد نخواست... اگر به زور روزگار از زندگیت میرم کنار میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار تو گریه های زار و زار، سپردمت به روزگار این از خودم گذشتنُ پای خاطرخواهیم بذار خیال نکن که خواستنت، این اونه که میخواستمت به قبله محمدی اینه که حرف راستمه میخوای واست همین وسط داد بزنم؟! با تار زلفات دلمُ دار بزنم؟! پیش همه خلق خدا زار بزنم؟! گریه کنون سر توی دیوار بزنم؟! بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو قمار!!!
یادته آخرین روزای که باهم حرف میزدیم جفتمون پر بودیم از حس خواستن.بودن.موندن اما داشتیم تمومش میکردیم مث خیلی روزای دیگه که خواستیم و نشد! قبلش داشتیم اس ام اسی باهم خدافظی میکردیم و هردو داغون بودیم...من داشتم این آهنگو گوش میدادم و گریه میکردم...بهت زنگ زدم که اینو برات بذارم جواب دادی و اولین بار بود که آهنگی رو که خواستم برات بذارم گوش کردی و تا آخر گوش کردی...قطع کردم... خودت دوباره زنگ زدی گفتی: کیمیا دارم میمیرم...دارم خفه میشم...برام حرف بزن...یه چیزی بگو... اینارو که شنیدم به هق هق افتادم...توهم همینطور... گفتم: زنگ زدی حرفامو بشنوی؟؟؟ بیا گوش کن اینا حرف دل منه...من نمیتونم حرف بزنم...نمیتونم اینارو به زبون بیارم...پس گوش کن... هردومون گوش کردیم و پابه پای هم گریه کردیم...صدای هق هق تو منو بیشتر داغون کرد........... کامیار حلالم کن... کامیار کجایی ببینی چی داره به سرم میاد بدونت؟؟؟ چرا؟؟؟ من هیچ کدوم از اینارو نمی تونم قانع کنم که چرا؟ چون نمی دونن چی بین ما بود و چی شد؟ نمی دونن چی تو دل جفتمون بود و چی شد؟ نمی دونن آدمی که احساس داره سنگدل نیس... اما گاهی وقتا آدمی مجبور میشه پا بذاره رو دلش... گاهی وقتا اینقدر زندگی تو تنگنا قرارت میده که کاری رو که نباید... بگذریم... کامیار یه چیزی رو هیچ وقت بهت نگفتم...میخوام الان بهت بگم... گرچه اینجارو نمیبینی و نمیخونی اما تو خیال خودم خوشم که اینجایی و میخونی!!! (زهی خیال باطل) البته همینکه نباشی و نخونی من راحت حرفامو میزنم اما اگه یه روز بدونم خواننده حرفامی اینجارو حذف میکنم...دقیقا همون کاری که تو با وبلاگ قبلیم کردی....هیچ وقت نمیبخشمت... به خاطر این کارت...و به خاطر حرفات...!!! گرچه من همه حرفامو خطاب به کامیار مهربون خودم کسی که باهام مهربون و صادق بود میزنم نه با کامیار الان که جز غرور و .....بگذریم.... این نیز بگذرد...!!! تو گاهی وقتا(آخراش) واسه اینکه منو از خودت برنجونی واسه اینکه ازت دل بکنم میگفتی(اس ام اسی) ازت بدم میاد...خستم کردی...یامیگفتی...برو پی زندگیت بذار به درد خودم بمیرم... اما یه بار بعد از ۱۰ روز که باهم حرف نزدیم و به اصطلاح جدا شده بودیم و باز من شروع کردم از خونه مامان بزرگت زنگ زدی که حرفامو بشنوی گفتی من این حرفارو بهت میزدم که تو فراموشم کنی...که تو از من بدت بیاد...همشو دروغ گفتم...مجبور بودم...!! اما هیچ وقت فکر اینو نکردی که این حرفات بیشتر از هر حرف و خاطره ایت تو ذهن من ثبت شده... بدجوری هم ثبت شده...هر کاری میکنم بتونم فراموش کنم نمیشه... چرا همیشه بدترین ها فراموش نشدنی ترین هستن؟؟؟ و یه چیزی که میخواستم بگم... من حتی اینقدر به خاطرت موندم که حاضر شدم این حرفارو هم ازت بشنوم یعنی گذاشتم شخصیتمو با همه وجودت خرد کنی بعد با شخصیت نداشتم و له شدم رفتم...!!! اما چه رفتنی... هنوز دارم تو آتیشت میسوزم... و حالا که... خیلی بیشتر... متاسفم که نمیتونم اینارو واضح بگم... فقط بدون که اول تو رفتی بعد من... من هنوز نرفتم...هستم...همین جا هستم...اما تو نمیدونی... تنها سوال من از خودم بعد رفتنت اینه که چی باعث شد بذاری خوردت کنه بعد بره؟!! به تاوان کدوم گناه؟؟؟ گناه من دوست داشتنت بود و بس... چون دوستت داشتم و بدتر چون تو اینو فهمیدی باید اینجوری تاوان میشدم نه؟؟؟ هرچی از رفتنت بیشتر میگذره بیشتر خودمو سرزنش میکنم کاش بودی جواب منو میدادی... کاش... خسته ام بیشتر از هر وقت دیگه... سر درد عجیبی دارم... کاش بمیرم خلاص شم...
دوستای عزیزی که میان میگن چرا بازم ناراحتی...؟ متاسفم که اینجوری مینویسم و شمارو هم ناراحت میکنم اما فعلا وضعیت من اینجوریه و نمیتونم برخلاف ظاهرم بخندم...کسی که شب روزش یکی شده نمیتونه از چیزای که شادش نمیکنه بنویسه و خودشو شمارو گول بزنه...اینجا تنها جاییه که میتونم بنویسم واسه دل خودم تا آروم بشم...تورو خدا بذارین راحت باشم...حداقل شما دیگه اینجارو ازم نگیرین...من قصد ناراحت کردن هیچ کسی رو ندارم اینا حرفای دل یه دل شکستس...اگه خوندش آزارتون میده خواهش میکنم خودتونو اذیت نکنین...من دوست ندارم اوقات خوش شما به خاطر خوندن چرندیات من خراب بشه...فقط تورو خدا بذارین حداقل اینجا متعلق به خودم باشه و بتونم خودمو پیدا کنم...تورو خدا اگه شرایطمو درک نمیکنین و حرفامو نمیفهمین نیایین بخونین...کامیار وبلاگ قبلیمو اونجوری ازم گرفت اگه بدونم اینجام آرامش ندارم اینجارو هم خودم بی خیال میشم...میرم یه جایی مینویسم که هیچ کس منو نشناسه و ندونه از کجا اومدم و واسه چی مینویسم.................. تو که نیستی از خودم بی خبرم... کی بیاد و کی بشه همسفرم؟ دل من از تو جدا نیس این هوا بی تو هوا نیس چی بگم از کی بگم وااااااااای آخه غم یکی دوتا نیس... فقط اینو بدون که الان چشام پر اشکه و دیگه طاقت ندارم... هیچ وقت به اندازه الان دلتنگت نبودم... نمیدونم باید چیکار کنم؟ کاش میشد گذاشت و گذشت... کاش دوستت نداشتم... کاش کامیار هیچ وقت باهات حرف نزده بودم که الان زجر نکشم... یعنی تو هم الان به اندازه من دلتنگی؟؟؟ باید باور کنم؟؟؟ یعنی تو هم کیمیاتو... خدای من منو ببخش چقدر تو بزرگی و من نمیدونستم خدا جونم... با همه وجودم میخوام داد بزنم: خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت...همین خودش میدونه چرا و واسه چی؟ ساده نبود گذشتن از تو برام ساده نبود کوچ تو از لحظه هام ساده نبود قصه بی تو بودن ساده نبود هق هق شب گریه هام چه ساده دل بریدی اشک منو ندیدی خطی رو خاطرات قشنگمون کشیدی اما به انتظار برگشتنت میمونم شب تا سحر به یادت غزل غزل میخونم چه عاشقونه خوندم چه بی بهونه رفتی ناباورانه موندم چه بی نشونه رفتی من بی تو با تو تنهام از تو چی مونده برجاااااا جز مشتی خاطراتِ همرنگ خواب و رویااااا امشب نا خوداگاه یاد اون شبی افتادم که ساعت ۱ زنگیدی... مینویسمش شاید آروم بشم...البته شاید... با کلی دلهره جوابتو دادم...تو هم مث من دلهره داشتی.به زور داشتم باهات حرف میزدم. خیلی دلهره داشتم خودم صدای خودمو نمیشنیدم چه برسه به تو... تو هم آروم حرف میزدی.گفتم:همیشه اینجوری حرف بزن (از فرداش وقتای عادی هم اینجوری حرف میزدی...چون من گفته بودم دوس دارم) هرلحظه حس میکردم یکی داره میاد... به خاطر همین استرس ها هم یه بار قطع کردم... دوباره میس دادم زنگیدی صدای نفسام تو گوشی پیچیده بود بهم گفتی: قربون صدای نفسات برم اینجوری منم نگرانم نمیتونم بحرفم این حرفت هنوز دقیق یادمه و صدات تو گوشمه...بیشتر شبا هم یادش می افتم گریم میگیره گفتی: کیمیا اگه یکی فهمید چی؟ من نمیخوام تورو از دستت بدم به خاطر یه امشب... به خاطر امشب نمیخوام واست دردسر بشه و برات بد بشه...میترسم کیمیا گفتم: دیوونه تو که بیشتر داری منو میترسونی...الان قلبم اومده تو دهنم گفتی: قربون قلبت برم من...نمیخوام قطع کنم میخوام همیشه باهات حرف یزنم ولی میترسم یکی دوبارهم گوشی رو گذاشتم رفتم سرک کشیدم ببینم چی به چیه؟ خبری نبود اما دل لعنتیه من بدجوری شور میزد... گفتم: وای بقیه چه جوری تا صبح حرف میزنن و نمیترسن ما یه امشب رو خواستیم بحرفیم ولی اینهمه میترسیم... گفتم: کامی میخوای اصلا بی خیال شیم؟ گفتی بی خیال چی؟ گفتم:حرف زدن دیگه...من میترسم گفتی: باشه.اگه تو بخوای باشه...میخوام تا همیشه داشته باشمت... قطع کردیم سریع اس دادی: امشب از خواب خوش گریزانم.که خیال تو خوشتر از خوابست... هنوز این اس ام استو با وجود 110 های خونه نگه داشتم... این حرفات هنوز تو گوشمه... گفتی : آدم نباید واسه عشقش غرور داشته باشه... غرور سم عشقه... گفتی : عشق که تاریخ مصرف نداره... اما کی تو عشقمون غرور داشت؟ کی واسه عشقمون تاریخ مصرف گذاشت؟ بگو کی؟؟؟ کامیار داغونم... نگو من مقصرم نگو... می شنوی؟!!! صدای شکستنشو همه شنیدن الااااااا تو...مثل همیشه... تنهام، تنهاتر از همیشه... اینو می فهمی؟! حسش میکنی؟؟؟ نیستی که حس کنی و بفهمی... تو کجایی؟؟؟ کاش فقط اینو میدونستم... نعره های بی امونم گوش آسمونُ کر کرد مگه فریادمُ نشنید که داره دیر میشه برگرد آی به گوشش برسونید کسی جز من نمیتونه کوله بار غصه هاشو روی دوشش بکشونه اینهمه پیغوم و پسغوم میفرستم که بدونه غم دلواپسی دنیامو به آتیش بکشونه من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمی دونه آی به گوشش برسونین یکی اینجا نگرونه نمی تونم بی تفاوت رو گذشته پا بذارم اون که پاره تنم بود چه جوری تنها بذارم؟؟؟ آی به گوشش برسونین... خیلی سخته که چشمات پره اشک باشه اما هیشکی ندونه چرا؟؟؟
خیلی سخته فکرت درگیر کسی باشه که دیگه نیس ، اما همه باشن و فکرت درگیر هیچ کدومشون نباشه!!! خیلی سخته بدونی اونی که مال تو بود و دیگه نیس، یه روزی بشه مال یکی دیگه... خیلی سخته بمونی...نتونی...بریزی...بشکنی...بمیری...اما نباشه!!! خیلی سخته صداش تو گوشت باشه اما وقتی به خودت بیایی ببینی اون رفته و برگشتنش محاله... خیلی سخته به این فکر کنی چی شد که تموم شد و رفت با کلی خاطره...چرا رفت؟؟؟ دیگه حتی نای نفس کشیدن برام نمونده ذره ذره دارم آب میشم...می پوسم...اما نیس ببینه کیمیاش داره فنا میشه... . . . خیلی سخته... کیه که درک کنه...بفهمه...حس کنه... هیچ کس دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغت و میگیره اومدی رو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنیه فردا منو دل اما نشستیم توی تاریکی غمهااااااااااااا
![]()
![]()
![]()

![]()

از همتون عذر میخوام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








