تبليغاتX
حرفهای نا گفته من برای کامیار

حرفهای نا گفته من برای کامیار

حرفها و....

×××

 

ترم دوم داره تموم می شه.

تا چند روز دیگه امتحانام شرو می شه.کامیار نتیجه کنکورش خیلی خوب شده.امسال روزانه قبول می شه.خیلی از این بابت خوشحالم.وقتی دفترچه انتخاب رشته امسال رو دیدمُ شوکه شدم.امسال دانشگاه  دوره لیسانسم هم رشته منو فوق لیسانس میگیره هم رشته کامیارو........

یکم ناراحت شدم که چرا پارسال عجله کردم و انتخاب رشته کردم.اگه برا امسال خونده بودم شاید همونجا قبول می شدم نه تهران.

حالا شاید حکمتی بوده که تهران قبول شدم؟؟!!!! نمی دونم.......


 

نوشته شده توسط dost در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 10:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


رفت

 

رفت و این بار من نتونستم ببینمش ...............

چقدر سخت بود برام که این همه راه تا تهران اومده ولی من نتونستم ببینمش.....


 

نوشته شده توسط dost در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 6:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خدایا

 

کامیار اومد ولی به من زنگ زد که نمی تونه همرتم بیاد نمایشگاه کتاب من هم با بچه های اتاقمون رفتم.چه قد امروز غمگین بودم.اگه بهم نمی گفت داره میاد شاید امروز این همه غمگین نبودم.

خدایا واسه من چی می خوای؟

 


 

نوشته شده توسط dost در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

 

 ط¯ظˆط³طھطھ ط¯ط§ط±ظ…


 

نوشته شده توسط dost در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چاره

 

فردا پنج شنبه ۱۷ اردیبهشته.کامیار یه بار دیگه می خواد بیاد تهران.قراره با هم بریم نمایشگاه کتاب.البته قرار بود فردا با هم اتاقیام بریم ولی چون کامیار داره میاد و احتمالا من دیگه شاید فرصتی برام پیش نیاد که کامیار رو ببینم قرارم با بچه هارو کنسل میکنم.تا با کامیار برم.

دلم براش تنگ میشه.با اینکه می دونم درست نیستو اون متعلق به من نیست ولی..............دوست داشتنش هم دست من نیست.تقصیره دله.وگر نه تا حالا باید...........

اینقدر صبر می کنم تا چرخ روزگار به کام من بچرخه.چاره ای جز صبرنیست.


 

نوشته شده توسط dost در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


×××××

جالبه که اینو بگم تا کامیار بدونه...........

اون نمیدونه که  پسورد ورودي من از طريق سايت دانشکده اسم اونه!!!!

 "کاميار"

حالا ديگه مي دونه


 

نوشته شده توسط dost در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


باید

چهار شنبه گذشته کامیار اومد تهران.

اصلا فکرشو نمی کردم بعد از یک سال ببینمش!اون هم در تهران!!!

ولی اومد.اومد دانشگاه و من باز دیدمش.خیلی خوشحال بودم از اینکه دوباره از نزدیک می دیدمش.۳ ساعت حرف زدیم و من گرمای وجودشو در کنارم حس می کردم.

کاش اون سه ساعت رویایی هیچ وقت تموم نمی شد.

ولی تموم شد.و اون باز رفت..................رفت و منو در تنهاییهاو باز هم تنها گذاشت.وقتی رفت باز غم و غصه اومد تو دلم.باز همن حس غمگینه تنهایی که ۲ سال پیش موقع رفتنش به شهرشون داشتم.دلم می خواست گریه کنم.ولی نباید گریه می کردم.نباید اشک می ریختم.نباید کسی منو با چشمان اشک آلود و غمگین می دید.چقدر از این نبایدها خسته هستم..

حالا رفته.نمی دونم آیا باز می بینمش یا نه!

فقط خدا می دونه.


 

نوشته شده توسط dost در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 10:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


فردا

 

فردا سه شنبه است کامیار داره میاد تهران.

منم فردا میرم دیدنش.

باز مثل اون موقع ها شدم.

انگشتام یخ کرد.بعد از ۱ سال........................ دوباره میبینمش.

هر چند حالا هم من و هم اون بزرگتر و عاقل تر شدیم.

ولی دل من همونه که بود هنوز عاقل نشده.

خدایا چی میشه؟

 


 

نوشته شده توسط dost در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 9:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


××××××××

امروز ۳ شنبه ۲۱ اسفنده.کلاسام تموم شد.فردا میرم خونه.

خیلی خسته هستم.

دلم میخواد  چند روزی فقط بخوابم.فقط سکوت و آرامش باشه.

همین

 

اولین باری که اسمت را به زبان آوردم
تمام تلخی های دنیا شیرین شدند
اما افسوس که این شیرینی فقط برای لحظه ای کوتاه بود
و مرا برای سالها به خواب برد
چه کسی می گوید که دوری سالها با لحظه ای لبخند پر می شود
خاطره دوستی تو ، تنها خاطره زندگی من
تنها چیزی که مرا بسوی سرنوشت می کشاند
سرنوشتی که همه هستند ، جز تو
بخاطر تو گلی نیست که نکاشته باشم
بخاطر تو گلی نیست که بو نکرده باشم
هزار بار گل چیدم که لحظه ای پرپر نشم
اما تو که ملکه گلها هستی
چگونه می توانم پرپر شدن تو را در چشمانم باور کنم
تمام گلها را می چینم . آسمان را گلباران میکنم
تا با عطر سحر انگیز مهربانی های تو مدهوش شوم
تا در ساحل آرامشی که تو ساختی آرامشم را پیدا کنم
زمانی مدام میگفتم .
توگل زیبای منی ، مه من مینای منی .
به خدا ای جلوه هستی روشنی شبهای منی
ولی درمیان این همه بهت و حیرت فقط افسوس
افسوس که تو هرگز پنجره را باز نمی کنی
و این افسوس را تو در نامه ام می خوانی
و از وحشت بوییدن می سوزانی
نامه ای که جمله جمله ان همانند آبی است که ریشه های گلهای وجودت مدیون آن هستند....


 


 

نوشته شده توسط dost در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 4:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


×××

از اینکه روزی بخوام ارشد بخونم خیلی واهمه داشتم.

همیشه فکر می کردم از درسام جا میمونم.

ولی حالا که ۱ ترم رو گذروندم میبینم ارشد آنچنان هم آش دهن سوزی نبود.....

یعنی ارشد همین بود...................

حالا امیدوارم که کامیار هم ارشد قبول شه.


 

نوشته شده توسط dost در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 10:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت